تبليغاتX
هرچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند

بعضی وقتا آدم اصلا حال هیچ کاری رو نداره

مثل همین الان که اصلا حال ندارم پست جدید داشته باشم...!!

-----------------------------------------------------------------------

پ.ن: خوب حال ندارم بنویسم مگه زوره؟!!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::

آدم همیشه تو زندگیش تو مشکلات غوطه وره اصلا کلا انسان همیشه پر از مشکله «اِنَ الاِنسنَ لَفی خُسر» اصلا به نظر من اونی که مشکل نداشته باشه آدم نرمالی نیست!!

چرا که شاعر میگه:

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

ولی یه چیزی خیلی مهمه و اونم اینه که وقتی داری توی این مشکلات دست و پا می زنی همیشه یک چیز یادت باشه، یادت باشه در مقابل مشکلاتت هرچقدر هم که بزرگ باشه یک خدای بزرگ،کریم و مهربون داری که کلید حل همه مشکلات به دستشه.

به قول اون جمله معروف:

به خدا نگو که مشکل بزرگی دارم ،به مشکلات بگو خدای بزرگی دارم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::

به احمدی نژاد رامی می دهم چون...

داشتن رئیس جمهور :

شـجــاع

مقــتــدر

مـردمـی

و عمل گرا

برام از نون شب هم مهمتره

پ.ن:

این پستو فقط به خاطر دعوت دوستان نزاشتم بلکه یه وظیفه دینی - ملی بود که امیدوارم خوب انجام شده باشه




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط :: **منتظر** ::

برای من مسئولیت جز درد سر چیز دیگه ای نداره!!

از وقتی که یه مسئولیتی رو میگیرم دیگه زندگی تعطیل...!

اون وقته که سلولهای بدنم به فریاد می افتن که:

بابا پدرمون در اومد ما هم حق زندگی داریم...

پ.ن:

حالا خوبه جز خودم کسی صداشونو نمی شنوه

فکرشو بکن مثلا تو مترو ایستادی و صدای چنتا فحش رکیک میاد ولی نمی فهمی منبع صدا کیه اونوقته که شک نکن من کنارت ایستادم و صدای سلولهای بدنمه

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه 1388/03/08ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::

بعضی حرفا بعضی وقتا زده نمیشن.نه به خاطر این که ممکنه به کسی بر بخوره و یا ممکنه برداشت دیگه ای از آدم بشه

نه

فقط به خاطر این که از بس نزدیک به دله هیچ وقت به زبون نمیاد و ناگهان در بین حرفای دم دستی و فکرهای هول هولکیمون گم میشه.

اینقدر گم میشه که هی الکی دنبالش میگردیم ولی پیداش نمی کنیم در حالی که«آب در کوزه و ما ...»

شایدم بعضی وقتا اینقدر به عقلانیت رو میاریم از دلمون دور میشیم، شاید دلیلش این باشه!!!

در هرصورت هر موقع احساس کردی گم شده ای داری که پیداش نمی کنی الکی دور خودت(و بدتر از اون دور دنیا) نگرد.یه دقیقه به خودت استراحت بده، یه نگاه دوباره به خودت بنداز شاید اینقدر نزدیکت باشه که نبینیش

شاید از رگ گردن بهت نزدیک تر باشه...!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::

بهار حس زیبایی داره نمی دونم به خاطر هوای خاصیه که داره اون هوای خنک که با نسیم ملایمش وقتی به صورت آدم می خوره حس نوازشی عاشقانه رو به آدم می ده یا به خاطر عطر سرمست کننده گلهای بهاریه که عطر و بوی عاشقی داره یا شایدم به خاطر مناظر زیبا از گلها و شکوفه ها و طبیعته که زیبایی و جمال یار رو به خاطر میاره

هرچی که هست هر طور که هست بهار منو سرمستِ نوازشی عاشقانه از زیباییِ محض می کنه.

پ.ن:

نمی دونم چرا این مطلب زود تر به ذهنم نرسید شاید چون تازه هوا رنگ و بوی بهاری گرفته(تا قبل از اون بیشتر مثل پاییز بود)




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط :: **منتظر** ::

فکر می کنم قوانین همیشه یکمی دست و پا گیر بودن و تا اسم قانون میاد فکر میره به سمت یه راهی برای در رفتن از زیر قانون برای همین من برای خودم قانون ندارم یه سری اصول دارم

اصــول زنــدگی مــن

۱- اول هرچیزی خدا

۲- شیطون دشمن بزرگه حواست بهش باشه

۳- فکر بزرگترین نعمتیه که خدا به همه داده ازش استفاده کن

۴- حواست به بقیه باشه اول بقیه بعد خودت

۵- زرنگ باش نزار گولت بزنن

۶- همه خوبن مگر این که عکسش ثابت بشه

۷- عینک بد بینی رو از رو چشمت بر دار دنیا اینقدر زیبایی داره که بزرگترین زشتی ها که فکرش رو می کنی درش گم بشه

پ.ن:

از آبجی سعیده ممنون که به یاد ما بود ممنون از پیشنهادی که دادی




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::

خودشو آماده کرد. این دفعه می خواست حتما بهش بگه و از اون همه فکر و خیال راحت بشه(هرچند آتیشش می دادن ولی یه حس خوبی داشتن). تو سایت دانشکده پیداش کرد. رفت پشت سرش ایستاد. تمام عظمشو جزم کرده بود ولی بازم نمیتونست حرف بزنه. پشت دختر بهش بود، ولی می تونست اون چشمای خوشگل عسلی و اون پوست سفید رو تصور کنه.

توی ذهنش مرور کرد:

- سلام خانم ... ببخشید می تونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟

- خواهش می کنم بفرمایید.

- ببخشید من اصلا قصد جسارت ندارم ولی می خواستم ... یعنی چهطوری بگم؟! می خواستم اگر اجازه بدین بیام خواستگاریتون.

اصلا نتونست جواب دختر و توی ذهنش مرور کنه چون یه صدایی اونو به خودش آورد.

- اِ سلام آقای ... شمایید؟! می تونید کمکم کنید؟! می خوام حج دانشجویی ثبت نام کنم ولی نمی دونم بزنم مجرد یا متاهل! آخه می دونید من و نامزدم فقط یه صیغه خوندیم که اونم ثبت ...

آقای ... حالتون خوبه؟! کمک یکی کمک کنه این آقا از هوش رفت.

پ.ن:

نمی خواستم دیگه تا بعد از عید پست بزنم ولی قرض از این پست شرکت تو مسابقه ای بود که دوستان پیشنهاد داده بودن:یه داستان با حداقل ۱۵۰ کلمه. خوب اینم یه داستان با دقیقا ۱۵۰ کلمه. فقط می خواستم خودمو امتحان کنم ببینم می تونم یا نه. اگر زیاد قشنگ نشد ببخشید چون واقعا ۱۵۰ کلمه زیاد قدرت مانور به آدم نمی ده.

پ.ن۲:

کسی منو برای شرکت تو مسابقه دعوت نکرد من خودم، خودمو دعوت کردم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت 4:5 قبل از ظهر توسط :: **منتظر** ::

نمي دونم چرا هرچي فكرميكنم چيزي براي نوشتن به ذهنم نمي رسه فقط چنتا شعر تو اين چند وقته به ذهنم خطور كرده البته من خودمو اصلا شاعرنمي دونم اينا هم به ذهنم الهام شده، وگرنه من نه فن شعر مي دونم نه اسم شاعر روي خودم مي زارم.

ای حبیب حسن خصال . . .

وصال توست قراردلم ای حبیب حسن خصال

معاذ الله از این وصل این طریق وصال

تورا نیاز وصل نباشد همه خصایل توست

هر آنچه که بشمارند ازبزرگی و جلال

کشیده بزرگیت به مرتبتی که نسیت

مقام و منزلتی درخورت به قدر کمال

لطافت و عنایت و جود و کرامت توست

کشیده شده همه از جنوب تا به شمال

همه مجاهدت و سعی و کوششم نبود

به راه وصل تو ای دوست جز توهم و خیال

من و وصال کوی تو ای نازنین دل آرامم

به میهمانی عقابان نرود مرغ بی پر و بال

جمال بدون وصف و رخ بی مثال تو را

چه حاجت است به خط و چه حاجت است به خال

نمانده از برای دل منـتـظرم طاقت و قـرار و صـبر

که می تپد از برای تو این چنین به شور و به حال




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::

تازه دارم معنی کارت دعوت رو می فهمم قبلا با خودم فکر می کردم چه کاره مسخره ایه دادن کارت دعوت برای یه مجلس هزینه الکی کردنه ولی حالا می فهمم بدونه دعوت هیچ حضوری امکان پذیر نیست مخصوصا اگر صاحب مجلس شهدا باشن.َ

همین امروز صبح بود فهمیدم که قراره مراسم دعای عرفه تو گلزار شهدای هویزه برگزار بشه یهو به کله ام زد راه بیفتم برم. چنتا از دوستامم از طرف بسیح دانشگاه داشتن می رفتن. خلاصه از صبح تا نزدیک ساعت ۱۰ ،۱۰:۳۰ داشتم با اونا كلنجار ميرفتم كه منم با خودشون ببرن ولي از من اصرار كه منو هم ببريد و از اونا انكار كه نه به خدا ظرفيتمون پره و... ، خلاصه ديگه بي خيال شدم و گفتم اشكال نداره خودم ميرم شروع كردم به جنب و جوش رفتم سايت دانشگاه و تو اينترنت دنبال آدرس سايت راه آهن گشتم هرچي نمايندگي تو تهران و حتي شهرستانهاي اطراف بود و شمارش نوشته شده بود رو پيدا كردم و دونه دونه زنگ زدوم ولي جواب همه يك كلام بود «نه» اونم از نوع نه کله گنده. بعد شماره ترمینال رو گرفتم و هرچند بار که جا داشت و هرچنتا که شد شماره تعاونی ها رو گرفتم و زنگ زدم ولی باز هم خوردم به بن بست دست آخر گفتم جهنم و ضرر شماره اطلاعات پرواز و چنتا از آژانسهاي هواپیمایی رو گرفتم و با اونا هم تماس بر قرار کردم ولی مثل این که نه اینم جواب نمی داد انگار کلیه راهها به سمت جنوب بسته شده بود!!

دلم زدم به دریا و دوباره با دوستم تو بسیج تماس گرفتم گفت: بیا دفتر بسیج رفتم اونجا خودش هنوز نرسیده بود ولی مسئول بسیج تو دفتر بود

 گفتم:حاجی قست نیست انگار ، نمیشه ما بیاییم.

- چرا مثل این که هست.

- چه طوری ؟!.

- یکی از کسایی که قرار بوده بیاد نیومده شما جای ایشون تشریف بیارید

 منم خوشحال و خندون رفتم و وسایلم رو تو یک چشم به هم زدن بستم.البته وسایل که چه عرض کنم فقط چفیه و یک کاپشن و یکم پول.

خوشحال و خندون راه افتادیم و رفتیم سمت محلی که قرار بود حرکت کنن. وقت اذان بود، نماز رو خوندیم و منتظر شدیم یکی دو نفری که مونده بودن بیان،البته بگم تعداد زیادی هم نبود کلا همه کسانی که قرار بود برن با هم یک مینی بوس هم نمی شدن.

منم کنار مینی بوس وایساده بودم تا این که مسئول ناحیه اومد و از اونجایی که بقیه رو کم و بیش می شناخت و تنها کسی که نمی شناخت همون شخصی بود که قرار بود من بجاش برم موقع سلام و احوال پرسی به من گفت:

- به سلام آقای ... درست گفتم دیگه شما باید آقای ... باشی؟! و فامیلی اون شخصی که من به جاش اومده بودم رو گفت.

منم گفتم:حاجی من ... نیستم من فامیلیم ... هست!! یکم تعجب کرد و رفت یکی از دور و بری هاش روکشید کنار و در گوشش یه چیزی گفت. بعد همون کسی که باهاش صحبت کرده بود اومد سمت من و

گفت: سلام خسته نباشی

- سلامت باشی

- آقا شما آقاي ... كه نيستي؟!

- نه نيستم مگه مشكلي پيش اومده؟

- مشكلي كه نه ولي ما هر كسي رو كه مي بريم بيمه مي كنيم و الان هم اسمها براي بيمه رفته و اسم شما نيست بلكه اسم اون بنده خدايي كه شما به جاش اومدي. مي دوني اگه خدايي نكرده مشكلي پيش بياد ما نمي تونيم جواب گوي خانواده شما باشيم.

خلاصه باز روز از نو روزي از نو هي من مي گفتم: بابا مشكلي پيش نمياد هي مي گفت:برادر من نميشه بعد از چند دقيقه خواهش و التماس ديگه ديدم نه واقعا راه نداره و قرار نيست كه برم دست از پا دراز تر برگشتم سمت دانشگاه.

اون موقع بود كه فهميدم تا صاحب مجلس نخواد كسي به مجلسش دعوت بشه كسي زوركي نمي تونه وارد بشه اونم چه صاحب مجلسايي كسايي كه مستجب دعو پيش خدان و هرچي بخوان خدا براشون حاضر مي كنه اونايي كه زنده ان و عند ربهم يرزقونن.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط :: **منتظر** ::